العلامة المجلسي
852
حياة القلوب ( فارسي )
ميان مردم حكم مىكرد . روزى شيطان به اتباع خود گفت : كيست كه أو را از عهد خود برگرداند وأو را به خشم آورد ؟ يكى از شياطين كه أو را « ابيض » مىگفتند گفت : من اين كار را مىكنم . إبليس گفت : برو وسعى كن شايد أو را به خشم آورى . چون ذو الكفل از حكم ميان مردم فارغ شد رفت به خانهء خود وخوابيد كه استراحت كند ، ابيض آمد وفرياد كرد كه : من مظلومم . ذو الكفل گفت : به خصم خود بگو به نزد من بيايد . گفت : به گفتهء من نمىآيد . پس انگشتر خود را به أو داد كه : اين نشانه را به أو بنما وبگو كه بيايد . ابيض رفت وذو الكفل امروز خواب نتوانست كرد ، وشب هم خواب نكرد . روز ديگر چون از قضا فارغ شد رفت كه بخوابد ، ابيض آمد فرياد كرد كه : بر من ظلم كرده است كسى وانگشتر تو را بردم قبول نكرد كه بيايد . پس دربان ذو الكفل به أو گفت : بگذار استراحت كند كه ديروز وديشب خواب نكرده است . ابيض گفت : نمىشود ، من مظلومم مىبايد كه رفع ظلم از من بكند . پس حاجب رفت وذو الكفل را اعلام كرد ، ذو الكفل نامهاى نوشت به أو داد كه برود وخصم خود را حاضر كند . امروز نيز خواب نكرد ، شب را به عبادت أحيا كرد . چون روز سوم از قضا فارغ شد به رختخواب رفت كه بخوابد ، باز ابيض آمد وفرياد كرد كه : نامهء تو را خصم من قبول نكرد . پس آن حضرت برخاست از براي أو بيرون آمد دست أو را گرفت وهمراه أو روانه شد در روز بسيار گرمى كه اگر گوشت را به آفتاب مىگذاشتند بريان مىشد ، چون ابيض اين صبر را از آن حضرت مشاهده كرد از أو نااميد شد ودست خود را از دست آن حضرت جدا كرد وناپيدا شد . پس به اين سبب أو را ذو الكفل گفتند كه متكفّل آن وصيت شد وبعمل آورد . حق تعالى قصهء أو را براي آن حضرت ياد فرمود كه آن حضرت نيز صبر نمايد بر آزارهاى امّت